خرید بک لینک
پاکت شیر و لقمهی روی میز را برمیدارم و به اتاق میروم. میذارمشان توی کیفم و آماده میشوم. زیر چشمهایم به اندازه یک بند انگشت گود شده و سردرد امانم نمیدهد. به هر حال پس از شنیدن خزعبلاتی با ذکر شت از خانه بیرون میروم و موهایم را نمیبندم. هفت و سی دقیقه صبح است. من خیلی آرام از میان مردمی که میدوند تا به اتوبوس برسند رد میشوم. مادرانی را میبینم که دست بچههایشان را گرفتهاند. چشمهای پف کرده و لبخند مصنوعیِ مادرانهشان احساس عجیبی در من ایجاد میکند. سرم را برمیگردانم و مردی را میبینم که موهای خاکستریاش را با کلاه سرمهای بافتنیاش پوشانده و سوار بر موتور به جوانی که دارد از تاکسی پیاده میشود و فرفریهایش را باد بهم ریخته نگاه میکند. نمنمکی باران میآید و مژههایم خیس میشوند. آسمان را نگاه میکنم و دلم برای آفتاب تنگ میشود. لبخند میزنم و صدایی میشنوم ” بزن باران بزن باران بزن بر کوه و دشت و نیزاران ” ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 15:25

بعد از مربای انجیری که دیروز خوردم و اموشنال جلی فیشِ دیشب و یه عالمه احساس مزخرف با دی دریم مزخرفتری خوابیدم و تا صب هی از خواب پریدم ولی چشامُ باز نکردم و خودمُ مجبور کردم بخوابم تا نُه! دی دریم دیشب یادم اومد و خندیدم میخواستم یه چیز خوب گوش بدم رفتم تلگرام و در حالی که داشتم چشامُ میمالوندم دسم خورد به یکی از چتا و دیدم... وای. فکر کردم دارم خواب میبینم هی با دقت نگا کردم عکسُ دوروبرمُ. واقعی بود! وٌیسام فوروارد کرده بود چار صبی گفته بود دوباره گوش دادم. اون اموجی سر و تهُ براش فرستادم. همون که اینجوریه :) ولی سر و ته عه. هی که حرف زدیم گف باز از اینا بذارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:57

یک مهره. همه چی نارنجی و دلگیره. از دیوارای خونه تا برگ سبز درختا. تو یکی از کانالا انتخابِ شادمهرُ پیدا کردم و دارم گوش میدم. از شادمهر متنفرم. و تنها چیزی که این آهنگ به یادم میاره یه من عه که تو تاریکی نشسته. اونم فقد برای پنج ثانیه. همه چی شبیه فیلماییه که هیچوقت ندیدم. دیوارای سبز حموم و مورچه ها. باد پنکه و موهام. من. همه چی. همهی اتفاقات مزخرفی که توی فیلمای مزخرف میافته. هیفده سالمه و شنبه میرم مدرسه. تن ماهی میخورم و ژله بلوبری. سیب سبز و نارنگی و یه عالمه بستنی میوهای. عصر امروز که تنها بودم دراز کشیدم رو فرش اتاقم و فکر کردم. یکی میگف فرار نکنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 2:47

داشتم ساندویچِ کالباسم را میخوردم و گولوبولا میدیدم و نوشابهی دیشب را میخوردم که با ساندویچ مرغ برایم فرستاده بود و حتی درش را باز کرده بود که شاید نتوانم باز کنم سعی کردم نوشابهام را تمام کنم که نماند برای فردا شب ولی نتوانستم ساندویچم را خوردم و شروع کردم به مرتب کردن آشپزخانه صدایش را شنیدم که میگفت چنگیز روی دریچهی آئورت یادگاری نوشته خندیدم به نویسندهاش فکر کردم و به کالباسهایی که داشتم میگذاشتم توی یخچال به بچهام فکر کردم که چقدر حرفهایم برایش جالب نیست و من چه آدم بیخودیام که نصفِ روزم را صرف فکر کردن میکنم و اینکه چقد دی دریم هایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:39

سرِ صُپی دلم لرزیده یکی هنوزم میشهی اشوان را پلی کرده بود تا حالا نشنیده بودمش ولی همین که پلی شد دلم لرزید و یهو فلانی جاست پُستد عه فوتو دل به دل چی داشت فلانی؟ عکس خودش هم نبود که بگویید فلان و بیسار یک تابلوی نقاشی بود از مردی که دارد قصه میخواند و یک زن سمت راستش یک زن سمت چپش و دو زن دیگر آن طرفترش با لباسهای کاملا رسمی نشسته بودند و لبخندی سخیف بر لب داشتند و کپشن که یک هشتگ بیشتر نبود لایکش کردم سر صُپی هیچکدامِ آن چارصد نفر بیدار نیست... عجیب است این اشوان مرا از نوشتن باز میدارد کلمات یادم میرود نمیدانم چرا همچین حسی به من میدهد تمرکز میکنم ادامه مطلب

برچسب: دل به دل,دل به دلت بستم,دل به دل راه داره به انگلیسی,دل به دل همایون شجریان,دل به دل راه داره,دل به دل راه دارد,دل به دل راه داشتن,دل به دل راه داره یعنی چی؟,دل به دل راه دارد یا نه؟,دل به دل راه ندارد هرگز, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:39

دیشب که خیلی قشنگ شده بودم و بعد از سه ساعت و نیم هنوز موهایم خیس بود با خودم میگفتم حاضر نیستم موهایم را با هیچ چیزی عوض کنم حتی اگر فلان بیسار اما یکهو انگار کسی در سرم با سرعت صد و هفتاد و پنج کیلومتر بر ساعت سرش را از ماشین بیرون اورد و به صورت سلوموشن گفت " حتی اگر " نگذاشتم دوباره چیز شوم حواسم را به مهران مدیری پرت کردم میخندیدم بی آنکه بفهمم چه میگوید راستش حالم چیز شده بود خاموش کردم و رفتم مسواک بزنم خودم را در آینه دیدم بالاخره بعد از یک سال موهایم به شانههایم رسیده بود دوستش داشتم قشنگم میکرد موهای ریختهام هم دوباره درآمده بود به دستهایم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:39

” یک... دو... سه... یک... دو... سه ” این صدایی بود که مدام میشنیدم. تمام آن سه ماه و دو روز من به در کمدی که زیر راه پله بود آویزان بودم و فقد این صدا را میشنیدم که خیلی بی تابانه میشمرد ” یک... دو... سه ”. گاهی که از پله ها پایین می آمد صدای پاهایش را میشنیدم. گاهی هم جیغ دمپایی های لنگه به لنگه اش که میخ های کف پله قلقکشان میدادند.( میدانی... دمپایی ها وقتی خنده شان میگیرد جیغ میکشند. آدم ها هم. )

قصهی خودمه تمومشم نمیکنم

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:39

دیگر از عزیزم خطاب کردنت نمیترسم. میدانم حالت خوب نیست. اگر خوب بودی نمیرفتی. اما میتوانستی رفتنت را به فردا موکول کنی. دوازده شب هم فرداست اما فرداتر بهتر است. مثلا هشت شب فردا. عزیزم من بلد نیستم مثل تو زبان بریزم و از رفتن منصرفت کنم. من حتی نگاهت نمیکنم. این که داری می روی به من ربطی ندارد. زندگی خودت است. اما عزیزم تو نمی دانی. تو نمی دانی عزیزم...

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:39

صفحه بندی