دیشب که خیلی قشنگ شده ب
ودم و بعد از سه ساعت و نیم هنوز موهایم خیس بود با خودم میگفتم حاضر نیستم موهایم را با هیچ چیزی عوض کنم حتی اگر فلان بیسار اما یکهو انگار کسی در سرم با سرعت صد و هفتاد و پنج کیلومتر بر ساعت سرش را از ماشین بیرون اورد و به صورت سلوموشن گفت " حتی اگر " نگذاشتم دوباره چیز شوم حواسم را به مهران مدیری پرت کردم میخندیدم بی آنکه بفهمم چه میگوید راستش حالم چیز شده بود خاموش کردم و رفتم مسواک بزنم خودم را در آینه دیدم بالاخره بعد از یک سال موهایم به شانههایم رسیده بود دوستش داشتم قشنگم میکرد موهای ریختهام هم دوباره درآمده بود به دستهایم نگاه کردم شبیه دستهای مادرها شده بود آنها را هم دوست داشتم زیر چشمهایم هم گود نبود انگار آن شب در بهشت بودم به طرز باورنکردنی قشنگ شده بودم مسواک زدم و در تختم دراز کشیدم داشتم اینستاگرامم را چک میکردم و همزمان در بلاگفا میچرخیدم یکهو نوشت سلام تا حالا... گفتم من تهران نیستم من را نمیشناخت آخر account دیگرم بود آن یکی را دی اکتیو کرده بودم حس میکردم قلبم دارد کنده میشود دستهایم میلرزید نمیخواستم جوابش را بدهم ولی دلم تنگ بود جوابش را دادم تند و تند حرفهایش را نوشتم آخر از بچگی وقتی میخواستم چیزی تمام شود آن را مینوشتم و علی رغم دل تنگی میخواستم زود تمام شود آنقدر هیجان زده شده بودم که نمیفهمیدم چه میگفت ولی جواب میدادم و آخرش :) میگذاشتم بعد از پنج دقیقه گفت ببخشید :( شبتون بخیر گفتم شب شما هم بخیر یاد آن روز افتادم که میگفت خدافظ [ قلب گنده ] منتظرما :) و یاد آن که باور نکرده بودمش با خودم میگفتم نکند حرفهایش درست بوده؟ و این حالم را بد کرد راستش هیچوقت فکر نمیکردم روزی چیز شوم و امروز پژمردهتر از همیشه بودم و تمام روز با فرانکی حرف زدم و گفتم نمیشود که مگر چیز است اصلا مگر من؟ تازه فلانی هست مکث کردم و گفتم نه فلانیها اختلاف طبقاتی هم زیاد است اصلا چه معنی میدهد؟ ولی باید باور میکردم :(
تمام شو جانا تمام شو
برچسب:
نویسنده: مهراد حیدری
تاريخ: سه
شنبه
23 شهريور
1395 ساعت: 23:39