خرید بک لینک
پاکت شیر و لقمهی روی میز را برمیدارم و به اتاق میروم. میذارمشان توی کیفم و آماده میشوم. زیر چشمهایم به اندازه یک بند انگشت گود شده و سردرد امانم نمیدهد. به هر حال پس از شنیدن خزعبلاتی با ذکر شت از خانه بیرون میروم و موهایم را نمیبندم. هفت و سی دقیقه صبح است. من خیلی آرام از میان مردمی که میدوند تا به اتوبوس برسند رد میشوم. مادرانی را میبینم که دست بچههایشان را گرفتهاند. چشمهای پف کرده و لبخند مصنوعیِ مادرانهشان احساس عجیبی در من ایجاد میکند. سرم را برمیگردانم و مردی را میبینم که موهای خاکستریاش را با کلاه سرمهای بافتنیاش پوشانده و سوار بر موتور به جوانی که دارد از تاکسی پیاده میشود و فرفریهایش را باد بهم ریخته نگاه میکند. نمنمکی باران میآید و مژههایم خیس میشوند. آسمان را نگاه میکنم و دلم برای آفتاب تنگ میشود. لبخند میزنم و صدایی میشنوم ” بزن باران بزن باران بزن بر کوه و دشت و نیزاران ”

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 15:25

صفحه بندی