خرید بک لینک
” یک... دو... سه... یک... دو... سه ” این صدایی بود که مدام میشنیدم. تمام آن سه ماه و دو روز من به در کمدی که زیر راه پله بود آویزان بودم و فقد این صدا را میشنیدم که خیلی بی تابانه میشمرد ” یک... دو... سه ”. گاهی که از پله ها پایین می آمد صدای پاهایش را میشنیدم. گاهی هم جیغ دمپایی های لنگه به لنگه اش که میخ های کف پله قلقکشان میدادند.( میدانی... دمپایی ها وقتی خنده شان میگیرد جیغ میکشند. آدم ها هم. )

قصهی خودمه تمومشم نمیکنم

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:39

صفحه بندی