خرید بک لینک
یک مهره. همه چی نارنجی و دلگیره. از دیوارای خونه تا برگ سبز درختا. تو یکی از کانالا انتخابِ شادمهرُ پیدا کردم و دارم گوش میدم. از شادمهر متنفرم. و تنها چیزی که این آهنگ به یادم میاره یه من عه که تو تاریکی نشسته. اونم فقد برای پنج ثانیه. همه چی شبیه فیلماییه که هیچوقت ندیدم. دیوارای سبز حموم و مورچه ها. باد پنکه و موهام. من. همه چی. همهی اتفاقات مزخرفی که توی فیلمای مزخرف میافته. هیفده سالمه و شنبه میرم مدرسه. تن ماهی میخورم و ژله بلوبری. سیب سبز و نارنگی و یه عالمه بستنی میوهای. عصر امروز که تنها بودم دراز کشیدم رو فرش اتاقم و فکر کردم. یکی میگف فرار نکن یه بار باش روبرو شو. اون یکی میگف فرار کن فرار بهتره دیدی چه لذتی داره دویدن. نیشخند زدم. دویدن با پیرهن آبی. مث اون دختره که یه شب در میون میومد به خوابم و تا ته دنیا رو میدوید. مثل اون. تمام زندگیمُ بدوم و بترسم. مث اون دختر. یهو احساس تنهایی کردم. خیلی وقت بود همچین حسی نداشتم. یه سال یا بیشتر. هیچی عوض نشده بود. همه چی مثل قبل بود. نه کسی اومده بود نه کسی... ولی رفته بودن. یکی... دوتا... سه تا... پاشدم و موهامُ بستم. عینک زدم و جاروبرقی رو اوردم تو اتاقم. زیر فرش. روی فرش. زیر موکت. تو کمد. زیر میز. روی میز. همه جای اتاق. بعد که سرم گیج رف خاموشش کردم. دراز کشیدم رو تخت. فنر تختُ حس کردم که تو پهلوم رف. پا شدم. هر چی میوه رو میز بودُ خوردم. هر چی سوهان و شیرینی بود. کتلت و شیربرنج. دوغ و همه چی. ولی حرف نزدم. فقد گفتم چرا صدات گرفته. آدم تو تلویزیونم جواب نداد. پاندای کونگ فو کار دیدم و دوباره رفتم تو اتاقم. درُ بستم و لباسامُ انداختم رو زمین. با هر کدومش کلی خاطره داشتم. حتی با اونایی که نپوشیدم. مثل همیشه یه عالمه لباس کنار گذاشتم که بدم به اون خانومه. مانتو شال تیشرت تاپ شلوار حتی کفش. بعد از اینم سرم گیج رف لباسا رو جدا کردم و بازم سیب خوردم.

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 2:47

صفحه بندی